بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
ایستگاه کودک
ایستگاه کودک
داستان ؛لطیفه ؛ بازی ؛ نقاشی و ... کودکانه
تاريخ : جمعه 7 بهمن 1390 | نویسنده : زهرا چگینی
بازدید : 97 مرتبه

 

فينگيلي و جينگيلي68185737

 

در ده قشنگي دو برادر زندگي مي كردند. اسم يكي از انها فينگيلي و ديگري جينگيلي بود.
فينگيلي پسر شيطون و بي ادبي بود و هميشه بقيه مردم ده را اذيت ميكردو هيچكس از دست او راضي نبود.
اما برادرش كه اسمش جينگيلي بود. پسر باادب و مرتبي بود هيچ وقت دروغ نمي گفت و به مردم كمك ميكرد.
يك روز فينگيلي و جينگيلي به ده بالا رفتند و با بچه هاي انجا شروع به بازي كردند. بازي الك و دولك، طناب بازي و توپ بازي. در همين وقت فينگيلي شيطون و بلا يك لگد محكم به توپ زد و توپ به شيشه خورد و شيشه شكست. بچه ها از ترس فرار كردند و هر كس به سمتي دويد. ننه قلي از خانه بيرون امد. اين طرف و ان طرف را نگاه كرد. اما كسي را نديد. ننه قلي به خانه برگشت و كنار حوض نشست. از انطرف بچه ها وقتي ديدند ننه قلي در را بست دوباره جمع شدند و شروع به بازي كردند. ننه قلي يواش يواش در را باز كرد و صدا زد آي فينگيلي، آي جينگيلي، آي بچه ها، كي بود كه زد به شيشه؟
جينگيلي گفت: من نبودم.
فينگيلي گفت: من نبودم.
ننه قلي از فينگيلي پرسيد: پس كي بوده؟
فينگيلي كه ترسيده بود به دروغ گفت: كار قلي بوده.
قلي با ترس جلو امد و گفت كه كار او نبوده.
يكي ازبچه ها گفت: اگه كسي كه اين كارو كرده راستشو نگه، ديگه اونو بازي نمي ديم.
جينگيلي گفت: راست بگو هميشه، دروغگو چيزي نميشه.
فينگيلي از حرف بچه ها پند گرفت و گريه اش در اومد. جلو رفت و گفت: ننه جان شيشه رو من شكستم. بيا بزن به دستم.
ننه قلي مهربون گفت: فينگيلي عزيزم حالا كه متوجه اشتباهت شدي تو را مي بخشم



موضوع :
تاريخ : جمعه 7 بهمن 1390 | نویسنده : زهرا چگینی
بازدید : 73 مرتبه

 سلام ببخشید که برای شما مطلب ننوشتم چون ما مانم اجازه نمی داد ومی گفتد دختر برو سر درس ومشقت امتحانت را بخوان هر چه من هم چک وچونه زدم فایده نداشت چون رمز عبورش را هم عوض کرده بود خلاصه امروز ان قدر رو مغز مامانم راه رفتم تا قبول کرد فقط 10 دقیقه کار کنم حالا نباید فرصت را از دست بدهم به قول قدیم قدیمی ها وقت طلاست



موضوع :
تاريخ : جمعه 25 آذر 1390 | نویسنده : زهرا چگینی
بازدید : 201 مرتبه

زرد ترسناک

 

زرد ترسناک

 

کوتی کوتی به مدرسه می رفت که چیزی روی کله اش افتاد.

ترسید و جیغ و جاغ کرد:جیغ...جاغ...جیغ...جوق!

همسایه ها  ترسیدند و سر رسیدند.

یکی گفت: چه خبره کوتی کوتی! چرا آژیر می کشی؟

دیگری گفت: کوتی کوتی نبود که آمبولانس بود.

کوتی کوتی گفت: نه خیر، من بودم. یک چیز ترسناک رویم افتاده. کمک کنید.

خاله موشه آن چیز ترسناک را از روی کوتی کوتی برداشت.

این یک برگ است، جیغالو! برگ درخت، برگ که این همه جیغ و جاغ ندارد.

کوتی کوتی با تعجب به برگ دست کشید.

پس چرا زرد است؟ مگر برگ ها سبز نیستند؟

جیرجیرک گفت:شاید  برگ درخت آلو زرد است. و جیر و جیر و جیر خندید.

مگس گفت: شاید هم برگ درخت هویج باشد. و ویز ویز ویز خندید.

کوتی کوتی گفت: خودتان را مسخره کنید، همسایه های بی مزه.

بعد برگ را گذاشت روی پشتش و راه افتاد و گفت: از خانم معلم می پرسم. او جواب همه چیز را می داند.

نرم و آهسته به طرف مدرسه راه افتاد.

اتفاقاً درس آن روز فصل پاییز بود.



موضوع :
تاريخ : جمعه 25 آذر 1390 | نویسنده : زهرا چگینی
بازدید : 105 مرتبه

دو درخت همسایه

دو درخت همسایه

در یك باغچه كوچك ، دو درخت زندگی می كردند . یكی درخت آلبالو و دیگری درخت گیلاس .

این دو تا همسایه با هم مهربان نبودند و قدر هم را نمی دانستند، بهار كه می رسید شاخه های این دو تا همسایه پر از شكوفه های قشنگ می شد ولی به جای این كه با رسیدن بهار این دو هم مهربانتر و با صفاتر بشوند بر سر شكوفه هایشان و این كه كدامیك زیباتر است ، بحث می كردند. در فصل تابستان هم بحث آنها بر سر این بود كه میوه های كدامیك از آنها بهتر و خوشمزه تر است .

درخت آلبالو می گفت : آلبالو های من نقلی و كوچولو و قشنگ هستند ، اما گیلاس های تو سیاه و بزرگ و زشتند.

درخت گیلاس هم می گفت : گیلاس های من شیرین و خوشمزه است ، اما آلبالوهای تو ترش و بدمزه است.

سالها گذشت ، تا این كه دو تا درخت پیر و كهنسال شدند اما عجیب بود كه آنها هنوز هم با هم مهربان نبودند.

در یكی از روزهای پاییزی كه طوفان شدیدی هم می وزید ناگهان یكی از شاخه های درخت گیلاس، شكست ، بعد هم شروع كرد به ناله و فریاد .

درخت آلبالو كه تا آن روز هیچ وقت دلش برای درخت گیلاس نسوخته بود و اصلاً به او اهمیتی نداده بود یكدفعه دلش نرم شد و به درد آمد و گفت همسایه عزیز نگران نباش اگر در برابر باد قدرت ایستادگی نداری می توانی به من تكیه كنی ، من كنار تو هستم و تا جایی كه بتوانم كمكت می كنم ،آخر من و تو كه به جز همدیگر كسی را نداریم .

درخت گیلاس از محبت و مهربانی درخت آلبالو كمی آرامش پیدا كرد و گفت : آلبالو جان از لطف تو متشكرم می بینی دوست عزیز دوستی و مهربانی خیلی زیباست !

حیف شد كه ما این چند سال گذشته را صرف كینه و بد اخلاقی خودمان كردیم .

بعد هر دو تصمیم گرفتند كه خود خواهی را كنار بگذارند و زیبایی های دیگران را هم ببینند . فصل بهار كه از راه رسید درخت گیلاس رو كرد به آلبالو و گفت : «به به چه شكوفه های قشنگی چه قدر خوشبو و خوشرنگ، اینطوری خیلی زیبا شده ای !»

و درخت آلبالو جواب داد « دوست نازنینم ، این زیبایی وجود توست كه من را زیبا می بیند . به خودت نگاهی بینداز كه چه قدر زیبا و دلنشین شده ای !»

دیگر هر چه حرف بین آنها رد و بدل می شد از مهربانی بود و همدلی و دوستی !

و راستی كه دوستی و محبت چقدر زیباست .

 



موضوع :
تاريخ : جمعه 25 آذر 1390 | نویسنده : زهرا چگینی
بازدید : 95 مرتبه

گریه گل

 

گریه گل

 

دیدم گلی را

در باغ زیبا

گفتم بچینم

از بین گل ها

یك دفعه دیدم

رویش شده زرد

از ترس كندن

گل گریه می كرد

او را نكندم

دیدم كه شد شاد

عطر تنش را

آن گل به من داد

 



موضوع :
تاريخ : جمعه 25 آذر 1390 | نویسنده : زهرا چگینی
بازدید : 94 مرتبه

وش اومده!

 

موش اومده!

 

موش اومده، موش

گربه می گه: کوش؟

توی جوی آب

آب نه، فاضلاب

موش از رو زمین

می پره بالا

می پره پایین

گربه می پره، موش رو بگیره

می بینه گنده است، ازش می ترسه

از اون جا می ره

از توی آن جو

کثیف و سیاه

با خنده می گه موشه قاه قاه:

تا شهر کثیفه، ما قوی تریم

حتی گربه رو، از رو می بریم!

 



موضوع :
تاريخ : جمعه 25 آذر 1390 | نویسنده : زهرا چگینی
بازدید : 54 مرتبه

یك نمره بد!

یك نمره بد!

 

آن روز قرار بود خانم معلم، نمره‌های امتحان درس ریاضی را كه جلسه قبل از بچه‌ها گرفته بود، اعلام كند. كسانی كه خوب امتحان داده بودند، اصلا ترسی نداشتند و دلشان می‌خواست هرچه زودتر نمره‌های خود را بفهمند؛ اما بچه‌هایی كه ورقه‌شان را بد نوشته بودند، حال خوبی نداشتند. سارا كوچولو كه توی گروه دوم بود و خودش می‌دانست خوب امتحان نداده خیلی دلهره داشت.

بچه‌ها تازه به كلاس آمده بودند و باهم در مورد امتحان حرف می‌زدند. خانم معلم وارد كلاس شد و با ورود او، همه ساكت و از جایشان بلند شدند و با اجازه خانم دوباره روی نیمكت‌هایشان نشستند.

خانم معلم روی صندلی خودش نشست و گفت كه ورقه‌ها را صحیح كرده است و تا چند لحظه دیگر نمره‌ها را می‌خواند و تذكر هم داد كه همگی باید ورقه‌هایشان را به پدر یا مادرشان بدهند تا زیر آن را امضا كنند.

با این حرف خانم توی كلاس همهمه شد. خانم معلم از آنها خواست ساكت باشند و بعد بچه‌ها را یكی‌یكی صدا ‌زد و برگه امتحانی هركس را به خودش ‌داد.

بالاخره نوبت سارا شد و خانم اسمش را خواند و او با نگرانی به كنار میز رفت و آنجا ایستاد. خانم معلم نگاهی به سارا انداخت و سری تكان داد و گفت: سارا اصلا از شما انتظار نداشتم؛ ‌شدی 8 ،چرا؟

سارا كه هیچ حرفی برای گفتن نداشت سرش را پایین انداخت و آهسته و با صدایی لرزان گفت: اجازه خانم...

خانم معلم ادامه داد: این ورقه رو بده به مادرت امضا كنه و بگو حتما بیاد مدرسه تا ببینم علت این نمره ضعیفت چیه؟

سارا این حرف خانم را كه شنید سرش را بالا گرفت و با ترس و نگرانی گفت: خانم اجازه، تو رو خدا‌ به مامانم نگید. اگه بفهمه خیلی ناراحت و عصبانی میشه؛ قول می‌دم كه دفعه بعد نمره خوبی بگیرم.

ـ شما اگه به فكر ناراحتی مامانت بودی، خوب درس می‌خوندی تا نمره خوبی بگیری و خوشحالش كنی نه این‌كه این جوری باعث ناراحتیش بشی.

سارا همان طور كه پایین را نگاه می‌كرد، با بغض گفت: تنبلی كردیم خانوم، ببخشید؛ دیگه تكرار نمی‌شه.

خانم معلم كمی فكر كرد و بعدش گفت: حالا برو بشین ببینم چی میشه.

سارا با ناراحتی رفت و سر جایش نشست؛ اما یك لحظه فكر این كه مو‌ضوع را چطور باید به مادرش بگوید از ذهنش بیرون نمی‌رفت. باید یك راه‌حلی پیدا می‌كرد؛ اما چیزی به فكرش نمی‌آمد و كاری نمی‌توانست بكند چون این مشكل را خودش با درس نخواندن به وجود آورده بود و حتی به خاطر آورد كه چقدر مامان و بابا از او خواسته بودند به جای بازیگوشی، درسش را به اندازه كافی بخواند و او گوش نكرده بود.

آخر كلاس او بازهم پیش خانم معلم رفت و اینقدر اصرار كرد تا خانم قبول كرد كه مادرش به مدرسه نیاید؛ اما گفت كه باید ورقه را امضا كند و حالا او مانده بود كه ماجرا را چطور به مادرش بگوید. چند راه‌حل به نظرش آمد؛ اما هیچ كدام خوب نبودند، او حتی به این فكر افتاد كه ورقه را به مادرش نشان ندهد؛ اما نمی‌شد و یك بار هم به فكر دروغ گفتن افتاد؛ ولی خیلی زود از این فكرش پشیمان شد، چون می‌دانست كه دروغ گفتن بخصوص به پدر و مادر كار بسیار بدی است و دست آخر به این نتیجه رسید كه راستش را بگوید، حتی اگر مامان دعوایش كند.

مدرسه كه تعطیل شد، او سریع خودش را به خانه رساند و زنگ زد و چند دقیقه بعد مادرش در را باز كرد. سارا با دیدن او دستش را محكم گرفت و گفت: مامان جون منو ببخش!

مادرش با تعجب گفت: ببخشمت آخه مگه چی شده اتفاقی افتاده؟‌

ـ شما بگو می‌بخشی تا بگم‌!

ـ بگو ببینم چی شده؛ نگرانم كردی.

ـ می‌بخشی.

ـ باشه می‌بخشم.

ـ مامان جون میدونی چی شده... و گریه‌اش گرفت و در همان حالت ورقه‌اش را از كیفش بیرون آورد و به مامان نشان داد. مادر با دیدن ورقه سارا اخم كرد و با ناراحتی به داخل خانه رفت. سارا پیش خودش فكر كرد كه حتما مامان او را نمی‌بخشد و دعوایش می‌كند و بعد بدون این‌كه حرفی بزند به اتاقش رفت و گوشه‌ای نشست؛ اما یك دفعه صدای مادرش را شنید كه او را بلند صدا می‌زد: «سارا... سارا.»

 

با خودش گفت كه حتما مامان عصبانی شده و می‌خواهد دعوایش كند؛ اما چاره‌ای نداشت و باید می‌رفت برای همین از اتاق بیرون آمد و آرام گفت:

ـ بله مامان

ـ بیا اینجا باهات كار دارم.

 

 

 

 

و او هم با ترس و لرز پیش مادرش كه توی آشپزخانه بود‌ رفت و ساكت آنجا ایستاد.!

مادرش همین طور كه غذا را آماده می‌كرد، گفت: زود برو دستاتو بشور و بیا غذاتو بخور.

همین كه سارا خواست برود، دوباره مامانش گفت:

ـ صبر كن!‌

 

سارا سر جایش ایستاد و مامان ادامه داد:

ـ اگه قول بدی كه دیگه همچین نمره‌ای نگیری، می‌بخشمت.سارا كه باورش نمی‌شد‌ مادرش او را بخشیده باشد، خیلی خوشحال شد و گفت: مامان جون ممنونم؛ قول می‌دم، قول می‌دم كه درسمو خوب خوب بخونم...

 

 



موضوع :
تاريخ : جمعه 25 آذر 1390 | نویسنده : زهرا چگینی
بازدید : 90 مرتبه

عادت بد

 

عادت بد

 

شب ها بعد از شام، چند تا از حیوانات علفزار یک گوشه دور هم جمع می شدند. آن قدر از این و آن می گفتند تا وقت بگذرد و خوابشان بگیرد. بعد هر كدام راه خانه اش را می گرفت، می رفت و می خوابید. فردا شب، همان ساعت برمی گشت، همان جا.

آنها عادت كرده بودند كه اگر یک شب كسی نمی آمد، پشت سرش حرف می زدند و مسخره اش می كردند. شبی خرگوش سفیده كه از این وضع خسته شده بود با یک چمدان پیش آنها رفت و گفت: آمده ام خداحافظی. می خواهم یکی دو روز بروم آن طرف علفزار و سری به نوه هایم بزنم. چون دوست ندارم كه وقتی نیستم درباره ام حرف بزنید، به پدرِ پدرِ پدربزرگم كه سال ها پیش به آسمان رفته و یک ستاره شده گفتم كه به حرف هایتان گوش بدهد.

اگر درباره ی من حرف زدید از آسمان پا یین بیاید و دهانتان را بدوزد.

موش كور گفت: چه حرف ها !

خرگوش خاكستری گفت: ما از این عاد تهای بد نداریم. خیالت راحت!

خرگوش سفیده جست زد و رفت. چند متر آن طرف تر زمین را كند. یک راهرو درست كرد و از زیرزمین به آنها نزدیک شد. صدای موش كور را شنید كه گفت: خوب شد كه رفت، خیلی غُر می زد.

خرگوش سفیده صدایش را كلفت كرد و داد زد: چرا به خودش نگفتی كه دیگر غُر نزند؟

همه ترسیدند و لرزیدند.

جوجه تیغی به زور خندید و با صدای لرزان گفت: نترسید بابا هیچ كاری نه از دست آن بر می آید و نه از دست پدرِ پدرِ پدر بزرگش.

خرگوش سفیده فریاد زد: مثل این كه نمی خواهید این عادت بدتان را كنار بگذارید. الآن از آسمان می آیم پا یین و حسابتان را می رسم.

خرگوش خاكستری به آسمان نگاه كرد و گفت: به من رحم كن. من هم از خودتان هستم. قول می دهم نه پشت كسی حرف بزنم و نه هرجا كه پشت كسی حرف زدند، آنجا بمانم. الآن هم از اینجا می روم. » و جست زد و رفت.

جوجه تیغی و موش كور نگاهی به هم كردند و پا گذاشتند به فرار.

 

 



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 24 آذر 1390 | نویسنده : زهرا چگینی
بازدید : 77 مرتبه

کاشکی شما پشمک بودید

کاشکی شما پشمک بودید

 

چاقاله بادوم، آرزوهایش

مثل خودش بانمکه

آرزوی اون یه اتاق

پر از آدامس و پفکه

دلش می خواد رختخوابش

از نون و شیرینی باشه

یا اینکه بشقاب غذاش

اندازه سینی باشه

با ابرای تو آسمون

حرف می زنه از رو زمین:

«کاشکی شما پشمک بودید

با هم می اومدید پایین»

چاقاله بادوم بسّه ، باید

آرزوهات رو کم کنی

هر چی که دیدی نباید

فوری توی شکم کنی

 



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 24 آذر 1390 | نویسنده : زهرا چگینی
بازدید : 95 مرتبه

خواب خرگوشی

خواب خرگوشی

پرواز دور لانه خیلی زیبا بود. کلاغک اجازه داشت فقط دور لانه پرواز کند تا مادر از لانه ،هوای او را داشته باشد. کلاغک از پرواز خسته نمی شد. مادر توی لانه نشسته بود تا از پنجره های لانه پرواز دخترش را تماشا کند. از بس سرش را چرخانده بود،حالش به هم می خورد. سرش داشت گیج می رفت ،با خودش گفت: «وای،چقدر بی عقلم، باید برم بیرون تا پرواز دخترمو بهتر ببینم.»

بلند شد و رفت روی شاخه نشست .داد زد:«آهای کلاغک، خسته نشدی؟»

کلاغک که همه اش مشغول پرواز بود،گفت:«نه مادر،پرواز خیلی خوبه. باید به جان آقا کلاغ دم کوتاه دعا کنی که پرواز یادم داد. راستی،دیروز می گفت چرا مادرت گردوها رو نیاورده؟»

خانم کلاغ با خودش گفت:«عجب دختری دارم!می ترسم بالش خراب شه از بس پرواز می کنه.» داد زاد:«بیا دخترم،کارت دارم.»

کلاغک تندی پرید کنار مادر و روی شاخه نشست.خانم کلاغ هم نصیحت هایش را شروع کرد:«ببین دختر گلم،حالا دیگه پرواز رو یاد گرفتی و راحت می تونی بیای روی شاخه بشینی.دیگه لازم نیست تو رو با طناب به شاخه ببندم،چون بزرگ شدی.وقتی روی شاخه می شینی،خیلی باید حواست جمع باشه.»

کلاغک گفت:«حواسم جمعه مادر،مواظبم از شاخه نیفتم.»

«می دونم بچه جون،ولی باید حواست باشه روی شاخه به خواب خرگوشی فرو نری،چون برات گرون تموم می شه.»

خواب خرگوشی برای کلاغک ، تبدیل به یک سوال شد:«مادر،خواب خرگوشی یعنی چی؟»مادر با مهربانی گفت:«یعنی مثل خرگوش روی شاخه خوابت نبره.»

کلاغک خندید و گفت:«مادر،خیالت راحت باشه.من که بلد نیستم مثل خرگوش بخوابم.خرگوش (2) تا دست و پا داره، اما ما (2)پا و (2) بال داریم.»

خانم کلاغ حرصش در آمده بود:«دخترجون منظورم اینه که خوابت مثل خرگوش سنگین نباشه.اگه روی شاخه مثل خرگوش به خواب سنگینی فرو بری،ممکنه از بالای قله یه عقاب باید و تو رو شکار کنه. فهمیدی؟»

چشم های مادر مثل کوره آتش شده بود. چقدر عصبانیت بد بود. کلاغک را هم ناراحت می کرد.کلاغک رفت و از لانه یک لیوان آب آورد و به مادرش داد:«بفرما مادر،عصبانی نشود. خب، من بچم، خیلی چیزها رو نمی دونم.»

آب،گلوی خانم کلاغ را خنک کرد. دخترش را بوسید و گفت:«خب،حالا می خوام تو این هوای آزاد، قصه کلاغ تنبلی رو تعریف کنم که همیشه خوابش می برد.«خانم کلاغ هنوز قصه را تمام نکرده بود که روی شاخه خوابش برد. کلاغک تعجب کرد!هرکاری کرد مادرش را بیدار کند، نشد.او دوست داشت ادامه قصه را بشنود.کلاغک با خودش گفت:«وای، مادر ما رو باش! خودش می گه روی شاخه نخواب، خودش خوابش برد. باید مواظب باشم عقاب نیاد و مادرم رو شکار نکنه

صدای قارقار و خروپف خانم کلاغ در درخت پیچیده بود. کلاغک ، گوشه ای نشست و به آسمان نگاه کرد. دیگر حوصله پرواز نداشت.ناگهان صدای چند بچه را شنید. به پای درخت نگاه کرد. با آمدن بچه ها ،همه کلاغ های چنار به لانه هایشان رفتند. کلاغک هم خواست به لانه برود؛ اما مادرش بیرون خواب بود. هیچ طوری هم بیدار نمی شد. بچه ها به درخت خانم کلاغ و کلاغک نزدیک شدند.آنها وقتی کلاغک و مادرش را دیدند، از زمین سنگ برداشتند و به طرف کلاغ های بیچاره پرت کردند.کلاغک بیچاره خودش را پشت شاخه پنهان می کرد تا سنگ به او نخورد؛ ولی خانم کلاغ با خیال راحت خوابیده بود. سنگ ها از بالای سر او می گذشتند. یکی از بچه ها وقتی خانم کلاغ را در خواب دید، سنگی را برداشت،به طرف او نشانه رفت و بعد سنگ را به طرف خانم کلاغ پرت کرد.خانم کلاغ یکدفعه از خواب پرید. احساس کرد کمرش درد گرفته. آخی کشید و بعد چند قارقار خطر کرد.او تازه متوجه بچه ها شده بود. کلاغک ،خودش را چسبانده بود به یکی از شاخه ها و گریه می کرد.خانم کلاغ پرید و به طرف دخترش رفت. بچه ها یکریز سنگ می انداختند.

خانم کلاغ بچه اش را به بالاترین نقطه درخت برد؛ جایی که دیگر هیچ سنگی به آن نمی رسید. بچه ها دست بردار نبودند.خانم کلاغ آهی کشید و گفت:«آخیش راحت شدیم از دست این بچه های شلوغ !»

کلاغک گفت:«مادر،خیلی توی خواب خرگوشی بودی ها.»

کلاغ لبخندی زد و گفت:«می بینی بچه ها چطور به طرف ما سنگ می ندازن؟ حالا دیگه سنگشون به ما نمی رسه.»بعد قارقار زد زیر خنده و برای بچه ها زبان درآورد.

کلاغک گفت:«مامان ،اگه اجازه بدی، من می رم و به همه شون نوک می زنم تا دیگه از این کارا نکنن.»

مادر گفت:«نه دخترم،از این کار را نکنیا، یه دفعه تو رو می گیرن و پر و بالت رو می کنن.»بعد با بالش به یکی از بچه ها اشاره کرد و گفت:«ببین دخترم، اون پسره می خواد از زمین سنگ برداره و به ما پرت کنه. می بینی چطوری خم شده روی زمین؟»

-«آره مامان مثل لاک پشت شده.» خانم کلاغ ادامه داد :«اگه روزی روی شاخه ای بودی و دیدی بچه ای خم شده، بدون می خواد از زمین سنگ برداره و به طرفت پرت کنه. اون وقت تو فوری پرواز کن یا خودتو جایی پنهان کن.»

کلاغک گفت:«مامان،نکته خوبی به من یاد دادی؛ ولی اگه بچه ای سنگ توی جیبش داشت. اون وقت من باید چی کار کنم؟ از کجا بفهم می خواد به طرفم سنگ بندازه؟»

خانم کلاغ به من و من افتاد:«چه سوال هایی می پرسی؟من که اینجا شو نخونده بودم.»

 

 



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 17 صفحه بعد
درباره وبلاگ
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
صفحات جداگانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 66 نفر
بازديدهاي ديروز : 65 نفر
بازدید هفته قبل : 449 نفر
كل بازديدها : 21135 نفر
امکانات جانبی
رalign="center">جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ

www.cur.Sub.ir---->