X

*سرزمین پری ها*
یک دنیا زیبایی
صفحات وبلاگ

به سرزمین پریا خوش امدید



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 15 فروردين 1392 ] [ 23:12 ] [ زهرا چگینی ]

بازی آنلاین آشپزی خوراک مرغ - دخترانه فلش بازی آنلاین بچه داری به بچه صبحانه بده - دخترانه  فلش بازی آنلاین آشپزی باقلوا - دخترانه فلش بازی آنلاین  فلش بازی آنلاین هتل خانم جین - دخترانه فلش بازی آنلاین دکوراسیون اتاق خواب - دخترانه فلش

 

بازی آنلاین مزرعه داری فرنزی 3 : عصر یخبندان - دخترانه فلش ‍ بازی آنلاین تخته نرد - فکری فلش بازی آنلاین پرندگان خشمگین عصبانی ریو انگری بردز فلش بازی آنلاین  فلش بازی آنلاین بن 10 : دونده سریع - ben 10 فلش بازی آنلاین  فلش

سلام بچه ها به سرزمین پری ها خوش امدید 

من پری بازی ها هستم و12 تا بازی خوشگل براتون تو سرزمین پری ها اوردم امید وارم خوشتان بیاد  

راستی بدون نظر بری ناراحت میشم  



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 15 فروردين 1392 ] [ 21:07 ] [ زهرا چگینی ]

زرد ترسناک           

زرد ترسناک

 

کوتی کوتی به مدرسه می رفت که چیزی روی کله اش افتاد.

ترسید و جیغ و جاغ کرد:جیغ...جاغ...جیغ...جوق!

همسایه ها  ترسیدند و سر رسیدند.

یکی گفت: چه خبره کوتی کوتی! چرا آژیر می کشی؟

دیگری گفت: کوتی کوتی نبود که آمبولانس بود.

کوتی کوتی گفت: نه خیر، من بودم. یک چیز ترسناک رویم افتاده. کمک کنید.

خاله موشه آن چیز ترسناک را از روی کوتی کوتی برداشت.

این یک برگ است، جیغالو! برگ درخت، برگ که این همه جیغ و جاغ ندارد.

کوتی کوتی با تعجب به برگ دست کشید.

پس چرا زرد است؟ مگر برگ ها سبز نیستند؟

جیرجیرک گفت:شاید  برگ درخت آلو زرد است. و جیر و جیر و جیر خندید.

مگس گفت: شاید هم برگ درخت هویج باشد. و ویز ویز ویز خندید.

کوتی کوتی گفت: خودتان را مسخره کنید، همسایه های بی مزه.

بعد برگ را گذاشت روی پشتش و راه افتاد و گفت: از خانم معلم می پرسم. او جواب همه چیز را می داند.

نرم و آهسته به طرف مدرسه راه افتاد.

اتفاقاً درس آن روز فصل پاییز بود.



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 15 فروردين 1392 ] [ 20:53 ] [ زهرا چگینی ]

 

    پرندگان خشمگین در دنیای واقعی 

 

پرندگان خشمگین

پرندگان خشمگین

پرندگان خشمگین

پرندگان خشمگین



[موضوع : دنیای عجایب]
[ چهارشنبه 14 فروردين 1392 ] [ 20:27 ] [ زهرا چگینی ]

قهقهه


این تصویر یک جسمه یا دو جسم؟؟
bs7ndf9hpfep8b7hwctu.jpg 


این تصویر مکعبه یا گوشه دیوار؟؟ 
pq2200y53cnqmjjrxz1e.jpg 





یک پل یا چند کشتی؟؟؟ 
qvjn5o99ho72hfuluoe2.jpg 


یک دقیقه به وسط تصویر خیره بشین..بدون اینکه چشماتونو حرکت بدین 
حالا به پشت دستتون نگاه کنین..آیا زیر پوستتون چیزیه؟؟ 

ms8i6j4bf7ph44twfbeg.gif

 

 

 

 

 

 

 

این تصویر فقط خاموش و روشن میشه 
اما چشم اونو در حال چرخش میبینه 
xkub5jwrim1vh0sxbx.gif

 

 

 

 

 

باورتون میشه که این اسبا یکرنگ هستن؟؟ 
dth3adz6plzc02jvtir.jpg 



r0bhnbeki0nywa8g3bsu.jpg 


واسه این نمیدونم چی بنویسم!!! 
wd8t3lwuzfyfhk1titg.jpg 






خطوط عمودی هم اندازه ان!!! 
wb2b3ib3ssuel0tj6ioc.gif 










این چطوری دائم در حال بالا رفتنه؟؟؟ 
fgduofko04aycho0vepu.gif


[موضوع : ]
[ چهارشنبه 14 فروردين 1392 ] [ 3:13 ] [ زهرا چگینی ]

فرشتگان از خدا پرسیدن: خدایا تو که بشر رو انقدر دوست داری چرا غم را آفریدی ؟ خدا گفت : غم را به خاطر خودم آفریدم چون این مخلوقه من تا غمگین نباشه به یاد خالقش نمی افته!!!!!!!!!!!



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 23 اسفند 1391 ] [ 22:25 ] [ زهرا چگینی ]

لجبازی مینا کوچولو

لجبازی مینا کوچولو

من نیلوفر هستم. اسم دوست من میناست. خانه ی ما نزدیک خانه ی دوستم میناست. مامان من و مینا باهم دوستند. من و مینا بعضی وقت ها به خانه ی هم می رویم و با هم بازی می کنیم.

اما بعضی وقت ها  به زور اسباب بازی هایم را از من می گیرد و اگرهم بهش ندهم، داد می زند و گریه می کند.

تازه یک روز که تولدم بود، مامانم بیشتر دوستانم رو دعوت کرد، مینا هم بود. وقتی دوستانم کادوها را به مندادند، مینا رفت پیش مامانش و گریه کرد و گفت منم یه عالمه کادو می خوام و مامان مینا خیلی از کارش ناراحت شد.

یک بار هم که من و مینا با مامانامون داشتیم می رفتیم پارک، توی راه مینا یک توپ خوشگل دید و به مادرش گفت: اینو برام بخر.

 

لجبازی مینا کوچولو

مامان مینا گفت: تو که توپ داری! مینا یک دفعه داد زد که این رنگیشو ندارم. از همینا می خوام. یالله برام بخر! همه ی ما از کار مینا نارحت شدیم و خجالت کشیدیم.

به نظر شما کار مینا درسته؟ آیا شما کوچولوها دوست دارید جای مینا باشید؟

 

من که فکر نمی کنم. چون شما بچه ها همه خوب و مودب هستید و هیچ وقت نمی خواهید ماماناتون رو ناراحت کنید.



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 26 بهمن 1391 ] [ 15:14 ] [ زهرا چگینی ]

ر



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 28 دی 1391 ] [ 19:34 ] [ زهرا چگینی ]

داستان جالب سنجش

پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.

پسرک پرسید: «خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟»

زن پاسخ داد: «کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.»

پسرک گفت: «خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد.»

زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.

پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: «خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.» مجددا زن پاسخش منفی بود.

پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر…، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم.»

پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند.»



[موضوع : ]
[ جمعه 24 آذر 1391 ] [ 15:07 ] [ زهرا چگینی ]

یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی میکردن. پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت. پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت میدم؛ تو همه شیرینیاتو به من بده. دختر کوچولو قبول کرد ،’

پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و بقیه رو به دختر کوچولو داد. اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود تمام شیرینیاشو به پسرک داد ’،

همون شب دختر کوچولو با ارامش تمام خوابیدو خوابش برد. ولی پسر کوچولو نمی تونست بخوابه چون به این فکر می کرد که همونطوری خودش بهترین تیله اشو یواشکی پنهان کرده شاید دختر کوچولو هم مثل اون یه خورده از شیرینیهاشو قایم کرده و همه شیرینی ها رو بهش نداده ،’

نتیجه اخلاقی داستان

عذاب وجدان هميشه مال كسي است كه صادق نيست
آرامش مال كسي است كه صادق است 
لذت دنيا مال كسي نيست كه با آدم صادق زندگي مي كند 
آرامش دنيا مال اون كسي است كه با وجدان صادق زندگي ميكند


[موضوع : ]
[ جمعه 24 آذر 1391 ] [ 14:52 ] [ زهرا چگینی ]

 

داستان دختری که خدا از او عکس می‌گرفت!


عکس های رویایی

به گزارش آخرین نیوز، دختر كوچكی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و بر می‌گشت. با اینكه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.

بعد از ظهر كه شد، ‌هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.

مادر كودك كه نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینكه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت كه با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی كه آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حركت كرد.

اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد كه مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حركت بود، ولی با هر برقی كه در آسمان زده میشد ، او می‌ایستاد ، به آسمان نگاه می‌كرد و لبخند می زد و این كار با هر دفعه رعد و برق تكرار می‌شد.

زمانیكه مادر اتومبیل خود را به كنار دخترك رساند، شیشه پنجره را پایین كشید و از او پرسید: چكار می‌كنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟

دخترك پاسخ داد: من سعی می‌كنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عكس می‌گیرد!

باشد كه خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفان‌های زندگی كنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نكنید!




[موضوع : ]
[ جمعه 24 آذر 1391 ] [ 14:50 ] [ زهرا چگینی ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 20 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

همه ی بچه های مهربان جهان را دوست دارم قدر تمام دنیا...
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 19
بازدید دیروز : 76
بازدید هفته گذشته : 235
کل بازدید : 125123