قصه
1390/6/27 19:38
193 بازدید
دانه ی خوش شانس
سال ها پیش ، کشاورزی ، یک کیسه ی بزرگ بذر را برای فروش به شهر می برد ناگهان چرخ گاری به یک سنگ بزرگ برخورد کرد و یکی از دانه های توی کیسه روی زمین خشک و گرم افتاد . دانه ترسید و پیش خودش گفت : من فقط زیر خاک در امان هستم . گاوی که از آنجا عبور می کرد پایش را روی دانه گذاشت و آن را به داخل خاک فرو برد . دانه گفت : من تشنه هستم ، من به کمی آب برای رشد و بزرگ شدن احتیاج دارم . کم کم باران شروع به باریدن کرد . صبح روز بعد دانه یک جوانه کوچولوی سبز درآورد . جوانه تمام روز زیر نور خورشید نشست و قدش بلند و بلندتر شد . روز بعد اولین برگش درآمد . این برگ کمک کرد تا نور خورشید بیشتری را بگیرد و بزرگتر شود . یک روز غروب ، پرنده ای گرسنه خواست آن را بخورد . اما ریشه های دانه آن را محکم در خاک نگه داشتند . سال ها گذشت و دانه آب باران زیادی خورد و مدت های زیادی در زیر نور خورشید نشست تا اینکه در ابتدا تبدیل به یک درخت کوچک شد و بعد به درخت بزرگی تبدیل شد . حالا وقتی شما به کوه و دشت می روید . درخت قوی و بزرگی را می بینید که خودش دانه های بسیاری دارد .
|
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی